تبليغاتX
مردی که موش شد.
وبلاگ شخصی و گاه نوشتهای روزانه

سلام

دیروز با پسرداییم قرار بود بریم سینما ، پسر داییم بعد از ده سال اومده ایران و تازه به جای سوغاتی 2 تا از دوستاش رو هم آورده که خارجه هستن اون هم با نامزدهای خارجکیشون اومدن حالا حساب کنین من شدم تورلیدر اونها . ساعت 5 قرار گذاشتیم تا به  سینما بریم . من هم نامزدم رو برده بودم و اونها هم با پسر داییم که یه خانمی باهاش بود میشدند 6 نفر .

پسرداییم اون خانم رو خواهرش معرفی کرد منم که هاج و واج مونده بودم که چه دروغ بزرگی گفته آخه مرد حسابی تو که اصلا خواهر نداری . تو سینما که رفتیم آلن (یکی از خارجیها) به من گفت " این سینما هست یا موزه (البته دوبله شده )

که بقیه خارجی ها هم خندیدن من که حس وطن دوستیم گل کرده بود بهش گفتم : ا  عزیزم مگه نگفتی مارو ببر موزه خب اگه میخواستی بری سینما خب میگفتی . خارجیها پوزشون خورد و من و نامزدم حسابی خندیدیم . خب طفلکیها راست میگفتن من نمیدونم خیلی مردم سینما میرن راه به راه بلیط رو گرون میکنن فیلمها هم که نگو ...

....

 

فیلم که تموم شد بیرون اومدیم که دیدم خارجکی ها صورتشون ورم کرده فهمیدم کل فیلم رو خواب بودن من هم شاکی شدم ولی به روی خودم نیاوردم رفتیم شام بخوریم که بردمشون جیگرکی ماشالله نفری 4 سیخ خوردن پسر داییم هم که انگار جیب مبارکش به بانک پیوند خورده بود خم به ابرو نمی آورد و هی میگفت بخورین نوش جونتون ... از کیسه خلیفه میبخشید بدبخت نمیدونست داییم بفهمه سکته ناقص رو زده. ساعت  10 بود که خارجکیها رو رسوندیم هتل و من و پسر داییم و دوستشو و نامزد من رفتیم خیابونها رو بگردیم . نه مثل اینکه پسر داییه واقعا دست و دلباز شده بود مثل ریگ پول خرج میکرد ، تازه فهمیدم بخاطر اون دختره هست که باهاشه تازه دوست شده بودن یعنی اینترنتی دوست شده بودن انصافا هم قیافش خوب بود البته بعد از نامزد من . ساعت رو نگاه کردم 12 بود تازه نامزدم رو رسونده بودم خونشون و با خودم داشتم فکر میکردم  من چه استعدادی در تور لیدری دارم و البته در زن ذلیلی شاید بتونم مقام اول آسیا رو کسب کنم البته ما تفاهم داریم  ولی گذشته از شوخی هم من مصی رو خیلی دوست دارم هم اون منو خب حق بدین من اگه یه زمانی زن ذلیل بازی درآوردم بگم تفاهمه

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:25  توسط ر.م  | 

سلام

امروز کنکور بود .من ساعت ۳۰/۷ رسیدم و دیدم ۲۰۰ یا شاید هم کمی بیشتر منتظر بودن تا جلسه شروع بشه . یک عده قرآن و مفاتیح و کتابهای مقدس دیگه رو آورده بودن تا دم آخری دعا کنن تا قبول شن . چندتا از ژدر مادر ها هم همراه بچه هاشوناومده بودن تا اونها احساس تنهایی نکنن یاد روز اول دبستان افتادم...

من نمیدونم این والدین بیکار تا کی میخوان همه جا دنبال بچه هاشون باشن نمیدونم شاید به قول ترانه علیدوستی امیال فرو کوفته دارن؟ یکی بچه اش رو باد میزد . یکی سر بچه اش داد میزد.اصلا ولبشویی بود که نپرس. بعد از چند دقیقه یه آقایی اومد جلو تقریبا ۴۰ ساله با خودم گفتم چه مراقبهای خوبی حتما اومده سوالها رو برسونه و بگه سوال اول بنام خداست...

عمو سبیلو جلو تر اومد(مراقب خیالی) و گفت "سلام آقا جون " گفتم :ببخشید من پدر شما هستم؟

سبیل گفت : مثال زدم آقا جان . من چند تا سوال داشتم . گفتم بفرمائید . گفت" من داوطلبم و یه گیره کوچیک دارم . من کارمندموسسه .....هستم . ولی تا الان فرق فیزی و جیمی رو نمیدونمـ (منظورش فیزیک و شیمی بود) من بهش گفتم " ببین عزیزم فیزیک اون چیزی که میبینی و شیمی رو نمیبینی.

طرف تشکر کرد و رفت . سر جلسه که رفتیم از هر ۲۰ نفر ۱۰ نفر خواب بودن . اون ۱۰ نفر بقیه هم نیمه خواب بودن. منم که خوابم.. یکدفعه مراقب اومد و گفت : آقا بیدار شو که دیدم همه تقریبا رفتن . سوالها یی رو که زده بودم شمردم ۶۰ تا بود بلند شدم و بیرون رفتم. تا رسیدم بیرون یکی از این اولیای سمج جلومو گرفت و گفت" سوالها چطور بود ؟ منم که اصلا نفهمیدم یارو چی گفت که گفتم : فیلم خوبی بود !!

طرف دوزاریش افتاد که من سیاهی لشکر بودم رفت.

حالا برای حسن ختام نوشته هام دعای پسر ها و دختر های دانشجو رو براتون میزارم:

 

دعای پسرها:  خدایا منو تو کنکور قبول کن تا نماز بخونم و ابرو هامو دیگه بر نمیدارم . فحش ناموس هم به بابام نمیدم . قول میدم موقعی که مامانم خوابه موهاشو نسوزونم . خواهرم رو هم زیاد کتک نمیزنم .قول میدم دیگه با دوربین شکاری خونه همسایه رو نبینم. قول میدم ماهی ۱ بار برم حموم. من احتیاج دارم برم دانشگاه اونجا پر دختره . منم میخوام خدایا . منم دوست دارم با یه دختر برم سینما و تو تاریکی سالن سینما بوسش کنم . خدایا منم دریاب . دوستت دارم ببخشید اون رو ز بهت فحش دادم...

 

 

دعای دختر ها:خدایا منو تو کنکور قبول کن قول میدم نیمرو درست کردن رو یاد بگیرم . قول میدم ماهی ۵۰ هزار تومان پول لوازم آرایشی ندم(ببخشید روزی). قول میدم با هرکی که دوست شدم نگم تو اولین عشق منی.خدایا من میخوام برم دانشگاه تا بختم برای ازدواج باز شه . کمکم کن من باید تو دانشگاه رتبه ۱ بیارم. خدایا خواهش میکنم من که خوشگلم ملوسم دلت میاد منو ناراحت کنی...

 

جواب کنکور: ۹۹۰۰۰ نفر دختر و ۱۰۰۰ نفر پسر در کنکور قبول شدن.

منزل دختر:

پدر دختر: دخترم حالا که بعد از ۶۸ دفعه کنکور دادن قبول شدی اون هم تو رشته کنترل رشد ناخن . میخوام برات جشن بگیرم هوارتا...

منزل پسر:

پدرپسر: حالا که رتبه ات شده ۶۰۰ من پول ندارم بذارمت دانشگاه برو تو تراشکاری آمیز عبدالله کار کن بهتر نمیخواد بری سوات (سواد ) یاد بگیری.

 

گذشته از شوخی های معمول واقعا ما پسرها برای بقا به دختر ها احتیاج داریم و اونها هم همینطور ولی یکم بیشتر.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:21  توسط ر.م  | 

سلام

امروز رفتم کارت جلسه کنکور رو بگیرم . فکر کنم اگه حافظم یاری کنه دفعه نهم یا دهمه که میرم کارت بگیرم . ۳ دفعه قبول شدم نرفتم دفعه آخری هم که رفتم ۲ ترم مونده اخراج شدم ...

ساعت ۳ راه افتادم و به دانشگاه علم و صنعت رفتم در بین راه کسانی رو میدیدم که باورم نمیشد مثلا فردی رو دیدم که شیرین من جای باباش بودم و یا کسی دیگه که اون جای بابای من بود همه خوش و خرم .   تو صف که بودیم یک نفر شروع کرد به حرف زدن و درست ۱ ساعت دقیق حرف زد.بعدش هم گفت زیاد سرتونو درد نیارم و یه نیم ساعت دیگه فک ماراتن زد . طرف از هر دری صحبت میکرد برای مثال گوشه ای از حرفهاشو براتون عینا نقل میکنم:

" آلمان رو دیدی پرتغال رو خورد بعد دید چه .... خورده هسته اش رو تف کرد تازه دیشب ما رفته بودیم کوه اونجا رئیس جمهور رو دیدم که این سوال ۴۵ کنکور پارسال امسال هم میاد تازه الان هم که برق ها قطعی دارن نمیدونم چرا سیاوش قمیشی آهنگ نمیده اتفاقا من تو صف شیر که بودم مادر رونالدو زائیدکه لاله رو از لادن جدا کردن بی نظیر بوتو ترکید..."

تمامه حرفهاش مثل هم بود بیچاره قاطی کرده بود میگفت از درس خوندم زیاده . سواره مترو که شدم توهم گرفته بودم و مترو هم که شلوغ یکدفعه صدای گریه یک بچه رو شنیدم که دلخراش بود و اونجا بود که حس انساندوستانم گل کرد و بلند گفتم یواش مواظب بچه باشین که دیدم همه برگشتن منو نگاه میکنن انگار که یک آدم بدون تمدن دیدن و عده ای هم نگاههایی از روی تمسخر داشتند که یکهو دیدم یه نفر نزدیک شد و موبایلش رو گرفت سمت من که دیدم صدای بچه از موبایل طرفه . من که حسابی ضایع شده بودم و میخواستم زودتر پیاده شم یکهو داد زدم آقای راننده پیاده میشم که جمعیت از خنده روده بر شد .

پیاده که شدم به یکنفر که از پله ها میخواست بالا بره با چهره حق به جانب گفتم "آقا جان این آسانسور رو برای شما گذاشتن " که دوباره صدای خنده جمعیت فضا رو پر کرد در همین بین یک پیرمرد با چهره ای تقریبا شبیه شترساده دل جلو اومد و گفت : پسرم این پله برقیه نه آزانزوز؟!!

کار ما به کجا رسیده یارو آسانسور رو میگه آزانزور برای ما واعظ شده...

خونه که رسیدم یه ذره خوابیدم و بیدار که شدم یه کم سوتی های امروزم رو مرور کردم و الان هم که که در خدمت شما هستم دارم بزرگترین سوتی ممکن (وبلاگ نویسی) رو انجام میدم تا بعد ببینیم چی میشه ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:21  توسط ر.م  |